از تنهایی متنفر بودم.همیشه فکر می کردم کسی هست که وقتی سرخورده می شم فقط به حرفام گوش کنه
ولی تنها کسی که لحظاتم رو پر کرد و باهام موند تنهایی بود
الان فقط فکر می کنم که من کیم؟من چیم؟
الان زندگیم فقط یه نفسه که میاد و می ره...یه قلبه که هر ثانیه یک بار می تپه...ولی من هر لحظه از تنهایی می پرسم که :آیا من زندم؟
و سکوت،تنها کلامیه که عظمت سوالمو نشون می ده.در هر بار سقوط،دست های خالی تنهایی دستمو می گیره.
تنهایی،ازت ممنونم،تو دوست خوبی هستی...
1 comment:
Post a Comment